هر چیز که در جستن آنی، آنی
آدمی در تشنگیِ کنجکاوی، به کمال رسیده؛ در جستجوی رازهایی که چون پرده بر افتد، رازی دیگر در پس آن هست؛ اینچنین است که مولانا در غزلیات شمس از «طلب» میگوید و از آن چه جستنیست، و هر چیز که در جستن «آن» باشی، گویی هم «آنی».
رنگ و بوی مسیرِ هر جانِ جوینده، فرصتی بیتکرار برای اوست؛ «آدمی و روایح» گذشتهای کمتر از تاریخ «آگاهی» ندارند؛
رایحه خطی از امید در دل میکشد، تکان میدهد، و خون تازهای در رگ همت روان میکند؛
راحِ روح، قصهای دارد پر شوق و آتشین در جستجوی رازهای سر به مهر، که از خون جگر در مقام صبر، «لعل» از دل سنگ خام میتراشد و انسان از نسیان به اوج آگاهی، گام از پس گام بر میدارد؛ «بهسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند، رونده باش».
«آن» و «آنی» تصویری از آگاهی جانهای بیقرار را در این مسیر پر «راز» روایت میکنند که به «شوق» آگاهی، در جستجوی «دُر»و رویای «لعل» یگانهای، نه به بلندای آفتاب و نه به روشنای مهتاب، که فراتر از آن، در طلب آن یگانه، یگانه نقش خواهند آفرید. یگانه باشید در راه خود در نوروزی دیگر و بهاری دیگر.










